Wednesday, January 04, 2006
بوسه ای که لبانم را به مزمزه می اندازد .! شايد کفاره يه همه گناهان ناکرده ام باشد .چرا که می دانم
فردا تو می روی و من می مانم و جهنمی که روی لبانم جا مانده است
این روزها
اين روزها وقتی بوی سيگار می دهم, پدرم به من چشم غره نمی ره. شايد گمان می کنه که خطر سرطان, از عطر تو بر لباسم کمتر است. اين روزها وقتی پشت پيراهن سياهم در اثر ساعت ها تکيه کردن به گچ ديوار سپيد می شه, پدرم به من چشم غره نمی ره. شايد گمان می کند خطر ساعت ها تکيه کردن به گچ ديوار, از موی جامانده يه تو بر شانه ام کم تر است. اين روزها وقتی آرام در خودم می ميرم, پدرم به من چشم غره نمی ره
شايد گمان می کنه که خطر مرگ, از شعر گفتن برای تو کمتر است.
اما ديگه برام فرقی نمی کنه که پدرم چشم غره بره يا نه, چون می دونم خطر تنها
موندنم بی تو, از چشم غره يه پدرم بيشتره
Thursday, July 14, 2005
Monday, July 04, 2005
خدايا من تو را ديدم
،خدايا من تو را ديدم
درون آن عمارت که ملاتش خون دلهای فقيران بود
خدايا من شنيدم آن صدايت را
درون آن عمارت که ملاتش خون دلهای فقيران بود
خدايا من شنيدم آن صدايت را
که از اعماق قلب مادری در داغ فرزندش دمادم ناله ها مي زد
،خدايا من تو را ديدم
ولی در قعر چشمان گدايی
کز سر ناچيز بودن آن نگاهش را به دست عابران کوچه و برزن طلاقی داد
،خدايا من صدايت را شنيدم
از دل آن بی گناهی که درون قعر زندان بود و
از دل آن بی گناهی که درون قعر زندان بود و
در تاريکی يه محضش پی نور حقيقت بود
و بازم من صدايت را شنيدم
و بازم من صدايت را شنيدم
ايندفعه از دوستی کز دشمنی بدتر برايم بود و
با يک تيشه نامرئی و سنگين هزاران ضربه بر ريشه ام فرود آورد
خدايا من تو را ديدم
ولی هرگز نپرسيدم
چنان عدلی که می گفتی
کجا در سرزمينم غرق در خون شد … ؟!؟
خدايا من تو را ديدم
ولی هرگز نپرسيدم
چنان عدلی که می گفتی
کجا در سرزمينم غرق در خون شد … ؟!؟
Saturday, July 02, 2005
اسطوره تير و کمان
درب تقدير من اين پاييز سرد
آفتاب عمر من در زير ابر
من همان گنجشک محنت ديده ام
کز تمام آشنايان بيوفائی ديده ام
سقف من, اين آسمان آبی است
فرش من هم اين زمين خاکی است
بالش نرمم بجز سنگی نبود
زندگی با ما سر ياری نبود
بخت بد هر جا که رفتم جای گل
خار تيزی دست من را زد خراش
ای خدا نازک دل من را چرا
با نگاه مست او دادی تراش
تشنه بود, سيبی به روی شاخه ديد
او کمان برداشت و من را نديد
خواست سيب و از درختم برکند
سنگ را زد بال من در هم کشيد
خون گرمی لرزش تن را ربود
سردی و آن رخوت من را زدود
لحظه ای آن روز سرد از ياد رفت
درد بال زخم, من را داد تفت
زخم بود, اما يه زخم ديدنی
درد بود, اما به تن پوشيدنی
حال از آن اسطوره تير و کمان
از همان درد به تن پر کرده جان
تکه زخمی يادگاری مانده است
او برايم شعر تلخی خوانده است
آفتاب عمر من در زير ابر
من همان گنجشک محنت ديده ام
کز تمام آشنايان بيوفائی ديده ام
سقف من, اين آسمان آبی است
فرش من هم اين زمين خاکی است
بالش نرمم بجز سنگی نبود
زندگی با ما سر ياری نبود
بخت بد هر جا که رفتم جای گل
خار تيزی دست من را زد خراش
ای خدا نازک دل من را چرا
با نگاه مست او دادی تراش
تشنه بود, سيبی به روی شاخه ديد
او کمان برداشت و من را نديد
خواست سيب و از درختم برکند
سنگ را زد بال من در هم کشيد
خون گرمی لرزش تن را ربود
سردی و آن رخوت من را زدود
لحظه ای آن روز سرد از ياد رفت
درد بال زخم, من را داد تفت
زخم بود, اما يه زخم ديدنی
درد بود, اما به تن پوشيدنی
حال از آن اسطوره تير و کمان
از همان درد به تن پر کرده جان
تکه زخمی يادگاری مانده است
او برايم شعر تلخی خوانده است
پری نغمه نواز
ای پري کوچک نغمه نواز
نغمه هايت را برای من نساز
ای دل زيبای تو رنگ بهار
بودنت را با من عاشق نباز
تو جوونی مثل يک نجوای ناز
هستی پرشور و پری از رمز و راز
من خزونم پرپر و گم کرده راه
سبزيت را توشه راهم مساز
راه من از راه تو خيلی جداست
ماندن تو بامن خسته فناست
اين زمستون زير رگبار تگرگ
خشک و فرسوده نموده پشت برگ
اين تلاش بی دريغ تو چه سود
عمری دستانم گرفتار تو بود
آن زمان عاشقی از من گذشت
ياد آن دوران بخير در پای دشت
روی شاخ و برگ من ره ساختی
روح متروک مرا نشناختی
پی کلام حرفا برايت داشتم
شاخه ام را لانه ات پنداشتم
من در انديشه گرمای تنت
تو ولی فکر پريدن در سرت
من نوشتم روز و شب از عشق تو
غافل از باران که شويد مشق تو
من نفهميدم که باران ممکن است خيلی شود
يا که دريا می تواند موجب سيلی شود
من چه می دانستم اين دنيا دروغم زاده است
يا که بر رفتارها رنگ دورويی داده است
من نفهميدم که با دل ريشه بستن اشتباست
يا که عاشق بودن و گشتن در اين دنيا خطاست
روزی عاشق هم به معشوقش دروغی گفته است
در پس هر بيشه زاری, گرگ زشتی خفته است
من چه ساده عاشق پيمانه وصلت شدم
غافل از اينکه يه عمری آلت دستت شدم
پای من در ريشه و تو در پی پرواز خويش
رفتی سوی بيشه زار و آه از آن دلهای ريش
نغمه هايت را برای من نساز
ای دل زيبای تو رنگ بهار
بودنت را با من عاشق نباز
تو جوونی مثل يک نجوای ناز
هستی پرشور و پری از رمز و راز
من خزونم پرپر و گم کرده راه
سبزيت را توشه راهم مساز
راه من از راه تو خيلی جداست
ماندن تو بامن خسته فناست
اين زمستون زير رگبار تگرگ
خشک و فرسوده نموده پشت برگ
اين تلاش بی دريغ تو چه سود
عمری دستانم گرفتار تو بود
آن زمان عاشقی از من گذشت
ياد آن دوران بخير در پای دشت
روی شاخ و برگ من ره ساختی
روح متروک مرا نشناختی
پی کلام حرفا برايت داشتم
شاخه ام را لانه ات پنداشتم
من در انديشه گرمای تنت
تو ولی فکر پريدن در سرت
من نوشتم روز و شب از عشق تو
غافل از باران که شويد مشق تو
من نفهميدم که باران ممکن است خيلی شود
يا که دريا می تواند موجب سيلی شود
من چه می دانستم اين دنيا دروغم زاده است
يا که بر رفتارها رنگ دورويی داده است
من نفهميدم که با دل ريشه بستن اشتباست
يا که عاشق بودن و گشتن در اين دنيا خطاست
روزی عاشق هم به معشوقش دروغی گفته است
در پس هر بيشه زاری, گرگ زشتی خفته است
من چه ساده عاشق پيمانه وصلت شدم
غافل از اينکه يه عمری آلت دستت شدم
پای من در ريشه و تو در پی پرواز خويش
رفتی سوی بيشه زار و آه از آن دلهای ريش
Wednesday, June 29, 2005
Monday, June 27, 2005
اينجا پارس پيکه
اينجا پارس پيکه
اينجا شرکت پارس پيکه
همه جوون و پر انرژی
هيچکس اينجا دلش نمی گيره
شرکت ما تشکيل شده از يک هرم، که رأس اون منبع انرژی فوق العاده ای قرارداده
: دو قسمت اصلی داريم فروش و فنی که به قراره زیره
همه جوون و پر انرژی
هيچکس اينجا دلش نمی گيره
شرکت ما تشکيل شده از يک هرم، که رأس اون منبع انرژی فوق العاده ای قرارداده
: دو قسمت اصلی داريم فروش و فنی که به قراره زیره
رئيس : اميرحسين
حــــســـابدار : شــــهــــرام
فـــروش : ايــــمان، رضــــا، نيــما، علـــی
فــــــنـــی : ميثم، ليلا، مـــجيد، حمــــيد، امـــــيــــــن وآرش
:برای اينکه بيشتر با شرکت و همکاران من آشنا بشيد يک خصوصيات کلی از همشون رو براتون می گم
،رئيس
اميرحسين : صلح جو، بسيار منطقی، اهل حمايت از ديگران، با انصاف، اهل تجزيه و تحليل، کنجکاو و جستجوگر، نکته سنج، دارای پشتکار فراوان، صبور و هيچوقت عصبانی نمی شود
اميرحسين : صلح جو، بسيار منطقی، اهل حمايت از ديگران، با انصاف، اهل تجزيه و تحليل، کنجکاو و جستجوگر، نکته سنج، دارای پشتکار فراوان، صبور و هيچوقت عصبانی نمی شود
،حسابدار
شهرام : حساس، معتمد، ساده و خوش قلب، درس خوان، وسواسی، بی ريا و بی تزوير، دقيق، باهوش و اهل اعتدال
،فروش
ايمان : کم حرف، عاشق مطالعه، منطقی، در جستجوی مطالب جديد، معاشرتی، کنجکاو، سريع الانتقال، آدم شناس
رضا : شاد و بانشاط، ساده پوش و بی آلايش، آرام و صبور، خودکفا و سودجو، دارای حس مسئوليت، دشمن ولخرجی و اسراف، حسابگر، کوشا و مطمئن و خونسرد
نيما : حساس و رؤيايی، اهل آرامش و ملايمت، هميشه موافق، سازگار، بسيار متين و آرام، کم عصبانی می شود
.علی : اهل اعتدال، صلح جو، مهربان، بسيار منطقی،علاقمند به موسيقی، موقر، معتدل و پايدار، منظم و مرتب
،فنی
ميثم : اهل تنوع، باهوش، مستقل، عاشق کامپيوتر، فقط دان لود می کند، گاهی پرحرف و گاهی خاموش، عاشق برنامه های کوتاه مدت، ناآرام، سر به هوا، زود جوش
ليلا : سازش کار، باهوش و بانشاط، خوش قلب، دوست داشتنی، اجتماعی و خوش مشرب، با ذوق، انعطاف پذير، مشتاق و پرانرژی، شاد و خندان، باشهامت، پاک و معصوم، صادق، خوش بين، رک گو، خونگرم و باهوش
مجيد : حساس،عاقل و تودار، بدون ريا و تزوير، خونسرد، روی خودش بيش از ديگران حساب می کند، خوش قلب و مهربان، منافع خود را به خاطر ديگران به خطر می اندازد
حميد : وظيفه شناس، واقعاً ساعی و کوشا، دور از جر و بحث، معتمد، کاردان و لايق، ثابت قدم و بسيار پرانرژی
امين : ساده لوح، خجالتی، احساساتی، صبور، راجع به همه چيز سؤال می کند، عاشق صلح و آرامش، سازشکار و دارای تخيلات شديد
آرش : پر جنب و جوش، رک و بی پروا، بی صبر و طاقت، طراح، اهل هيجان، ماجراجو، دقيق، فعال و جنجالی، پر انرژی، بی ريا و هوشمند
بلی، اين هم همه بچه های گل پارس پيک البته يکی از بهترين دوستامون يعنی ليلا ازدواج کرد و رفت و يک گل از پارس پيک کم شد منم ترجيح می دم بچه ها راجع به من نظر بدن تا خودم چيزی بنويسم
،فروش
ايمان : کم حرف، عاشق مطالعه، منطقی، در جستجوی مطالب جديد، معاشرتی، کنجکاو، سريع الانتقال، آدم شناس
رضا : شاد و بانشاط، ساده پوش و بی آلايش، آرام و صبور، خودکفا و سودجو، دارای حس مسئوليت، دشمن ولخرجی و اسراف، حسابگر، کوشا و مطمئن و خونسرد
نيما : حساس و رؤيايی، اهل آرامش و ملايمت، هميشه موافق، سازگار، بسيار متين و آرام، کم عصبانی می شود
.علی : اهل اعتدال، صلح جو، مهربان، بسيار منطقی،علاقمند به موسيقی، موقر، معتدل و پايدار، منظم و مرتب
،فنی
ميثم : اهل تنوع، باهوش، مستقل، عاشق کامپيوتر، فقط دان لود می کند، گاهی پرحرف و گاهی خاموش، عاشق برنامه های کوتاه مدت، ناآرام، سر به هوا، زود جوش
ليلا : سازش کار، باهوش و بانشاط، خوش قلب، دوست داشتنی، اجتماعی و خوش مشرب، با ذوق، انعطاف پذير، مشتاق و پرانرژی، شاد و خندان، باشهامت، پاک و معصوم، صادق، خوش بين، رک گو، خونگرم و باهوش
مجيد : حساس،عاقل و تودار، بدون ريا و تزوير، خونسرد، روی خودش بيش از ديگران حساب می کند، خوش قلب و مهربان، منافع خود را به خاطر ديگران به خطر می اندازد
حميد : وظيفه شناس، واقعاً ساعی و کوشا، دور از جر و بحث، معتمد، کاردان و لايق، ثابت قدم و بسيار پرانرژی
امين : ساده لوح، خجالتی، احساساتی، صبور، راجع به همه چيز سؤال می کند، عاشق صلح و آرامش، سازشکار و دارای تخيلات شديد
آرش : پر جنب و جوش، رک و بی پروا، بی صبر و طاقت، طراح، اهل هيجان، ماجراجو، دقيق، فعال و جنجالی، پر انرژی، بی ريا و هوشمند
بلی، اين هم همه بچه های گل پارس پيک البته يکی از بهترين دوستامون يعنی ليلا ازدواج کرد و رفت و يک گل از پارس پيک کم شد منم ترجيح می دم بچه ها راجع به من نظر بدن تا خودم چيزی بنويسم
.اميدوارم با ما آشنا شده باشيد
Sunday, June 26, 2005
مرثيه عشق
ای عروس خفته در بالين خاک
ای بلورين تن که گشتی سينه چاک
دخترم، ای عشق رؤياهای من
ای چراغ اين شبای تار من
من چگونه بی تو عمری سر کنم
شعر تنها ماندن و از بر کنم
ای که آن شور جوانی در سرت
رخت آتی کردی آخر در تنت
تو برای جامه ات ره باختی
اين سپيد از آن سپيد نشناختی
هفت شب است که تو کنارم نيستی
ای که بر دل رخته کردی، چيستی؟
رفتی و جمعی عزادار توأند
روز و شب اينجا همه ياد توأند
غم دمادم ضربه بر دل می زند
یاد تو در خاطرم کل می زند
دخترم اين رخت بر تو زود بود
فکر تنها ماندن از من دور بود
اين دقايق های من بی تو چه سود
هر چه را من داشتم سيلی ربود
تو که رفتی زندگانی سرد شد
هستی هر لحظه برايم درد شد
اشک راه ديده را تر می کند
اين غم و داغ تو بدتر می کند
عمر تو همچون گلی کوتاه بود
بانگ شيون های من تا ماه بود
می سپارم اين تن سردت به خاک
بوسه باران می کنم اين خاک پاک
مريمم، عشقم، عزيزم، کودکم
دخترم، ای آشنای کوچکم
گر چه می دانم نمی آيی ولی هر دم ز شوق
سوی در می آيم و هر سو نگاهی می کنم
اسطوره تير و کمان
درب تقدير من اين پائيز سرد
آفتاب عمر من در زير ابر
من همان گنجشک محنت دیده ام
کز تمام آشنايان بيوفائی ديده ام
سقف من اين آسمان آبی است
فرش من هم اين زمين خاکی است
بالش نرمم بجز سنگی نبود
زندگی با ما سر ياری نبود
بخت بد هر جا که رفتم جای گل
خار تيزی دست من را زد خراش
ای خدا نازک دل من را چرا
با نگاه مست او دادی تراش
تشنه بود سيبی به روی شاخه ديد
او کمان برداشت و من را نديد
خواست سيب و از درختم برکند
سنگ را زد بال من در هم کشيد
خون گرمی لرزش تن را ربود
سردی و آن رخوت من را زدود
لحظه ای آن روز سرد از ياد رفت
درد بال زخم, من را داد تفت
زخم بود، اما يه زخم ديدنی
درد بود، اما به تن پوشيدنی
حال از آن اسطوره تير و کمان
از همان درد به تن پر کرده جان
تکه زخمی يادگاری مانده است
او برايم شعر تلخی خوانده است











